
هی دوست بیچارگی؟
برام دست بزن..
من زندگیمو تموم کردم. حالا نفس کشیدن داره منت سرم میذاره
زندگی رقص شیطانه..و سرگرم کننده
باور کن..

بنام کسی که قیمت دیدنش مرگه
القصه،،،یکی بود هیشکی نبود ،من بودمو یه غار متروک، لحظه هام حرووم میشن ،دونه دونه زیر گنبد کبود.
بازم قصه ی اسارت.. بازم شب و حقارت
بازم اسیر مرگ و زندگی.. بازم مسیر دعا و بندگی
بازم تولد فاجعه،توو نغمه ی درد.. بازم میلاد خاموش یه مرد دل سردبازم غار و لحظه ی تنفس فریاد.. بازم منو رقص برگ قلم بر باد..
منو میشناسی؟صدامو چی؟صدام که سهله، تا بخوای اسممو بفهمی دیر شده
من هنوز همون جنگجوی بی سپرم،و تنها، اونقدر تنها که فقط صدای خودمو میشنوم و فقط صدای خودمه که میتوونه آرومم کنه
آخه هیچکس واسه چیزایی که میگم ارزشی قایل نمیشه ادعایی ندارم،به قول آدمکا: قوطیه خالی بیشترین صدا رو داره،اما کمترین اثر رو..
پاره نوشته هامو با اسم تو شروع کردم پس هنوز زنده ام و منتظر..این منسفانه نیست،خدایا این سرنوشت منسفانه نیست حداقل به چشمام نگاه کن تا تنهایی رو غال بذاریم به چشمام نگاه کن تا چاله چوله های زندگیمو پر کنم باور کن یک قبر هم میتوونه فضای خالی زندگی رو پر کنه،
شاید لازم نباشه این فضا رو با چیزایی مثل عشق، ثروت،مرگ.....پفک ،چیپس پر کنی اصول دایره وار زندگی رسیدن به آرزوها رو غیر ممکن میکنه،چون آرزوها از آدمکا فرارین
انگیزه ی من، فقط زنده موندنه،
چه جوری بگم؟ یعنی دارم سعی میکنم ادای زنده ها رو دربیارم،امّا احساسم بهم میگه که دارم میمیرم. پس داره دیر میشه و همه چی برام پیر میشه. هدف من آرزوهامه..کوچیکترین آرزوم، مرگه.. بزرگترین آرزومو فقط خدا میدوونه..حکایت غار من یه حکایت قریبه نه غریب،
داستان بی سرانجام قطره ی اشک و فریب..!
قصه ی ما به سر رسید،غصه ها به آخر نرسید،،بگذریـم..
پ.ن : امشب،شبه تولدمه
ویسکی چاره ی درده،،،(نووخه لاخیه)!ولوومه صدای جیمز هتفیلد روو هزاره! ترانه ی "MAMA SAID"
اول ساقـی، بعد باقـی..ساقی خودم ،باقی خاطراتم،،
زنده باد ساقی..زنده باد باقی..زنده باد زندگی..
که ننگ بر این زندگی..
"زمان به پایان میرسد و متولد میشوم. از پنجره ام به بیرون نگاهی می اندازم ومیبینم ،
هیچ چیز بر وفق مراد نیست" تولدت مبارک غارنشین


راهی شدم...
مسیر حرکتم مثل پر کلاغ سیاهه ،تیکه های افتاده بر سطح راه رو دنبال میکنم
هی؟ اینجایی؟مثل همیشه سر به زیرو دل شکسته..هنوزم با گل گونت شرم اولین سلامی
واسه پیدا کردنت یه کوچه به انتها کافیه!
رک بگم بهت تابلوترین قیافه ی اینجایی،میدوونی تنها کسی که تو رو خوب میشناسه، منم.. امروز انگار یه کوچولو حالت خوشه،آخه چشمات بارونیه
حس کردی؟ روزگار چقدر عوض شده؟ تغییر زمانه اوونقدر عجیب و غریبه که حتی خورشید هزار نقش،توو شب آفتابی اعتراف میکنه!
پی بردن به دلیل چراها خیلی سخته..حقیقت داره اما باور کردنی نیست
نمیتونم بگم دوست بیچارگیه منی امّا اینو خوب میدونم بیچارگی من بدجوری تو رو بیچاره کرده
میخوام از درونم باهات حرف بزنم، بیا جلوتر تا بشنوی
بیا جلوتر، نفس بکش میخوام بازدم نفسات بخوره توو صورتم ،درها رو ببند،همینطور چشماتو..اینجا پره نامحرمه.
کاری نمیشه کرد، حتی نمیشه قصد فرار داشت، فرار کردن واسم مرگی دوبارست،
چیزی واسم باقی نمونده، مث سیلاب اومدنو منو با خاک یکسان کردن ،ولی زنده ام،اما به تظاهر..
واسه دوران بیچارگیم، فریاد تنها سلاح مقدس و از کار نیفتاده ی منه. در تیر رأس فریادم باش
میخوام فریادمو بطرفت شلیک کنم.. تنها شهامتت،رفتنه..و تنها شهامتم پنهان شدن توو تاریکی،
هنوزم توو فکر هجرت پرنده هایی..؟باز وسوسه ی رفتن داره داغونت میکنه ؟
بــــــــــــــــرو..
"راه"دستیه كه اعتمادتو ازت ميگيره
"راه" چشميه كه نميتوونه تو رو ببينه
"راه" یه حرف غم انگيز و فريبندست
"راه" گوشيه كه داره از نفرت زنگ ميزنه
"راه" چهره اي كه هيچوقت تغيير نميكنه
"راه" یه سدّه كه مانع رسيدن التماسم به تو ميشه
"راه" حسيه كه مطمئن نيست..
کسی که راه تو رو هموار کرده الان مقابلت ایستاده ،"فرزند اشتباه زمان"..
من یه ایمان سست هستم که همیشه در حال توبه کردنم ، از شدت گناه به خونریزی روح آلوده شدم
من خیلی وقته مرده م؟شاید ازهمون بدو تولدم در حال مرگ بودم، کلید مرگ من توو یه محل تاریکه،یه محل تاریک که همه چیزش به معنای پایانه.
اون محل تاریک ، غار منه..قبر منه .توو غار پنهان میشمو قضاوت میکنم،پس مجرمم.
من مجرمم،مث یه پنجره که از خارج تمیزه اما در داخل کثیف..وادارم نکن به عقب نگاه کنم
میدوونم پشت سرم پلهای شکسته ی زیادی وجود داره
راحتت کنــــم ؛ تا بحال احساس رد شدن از هیچ پلی رو نداشتم
هی غرور پاره پوره ی من؟!
تا بحال شده مسبب شکستت رو ببخشی؟
آدمکا میگن لذتی که توو بخششه تو انتقام نیست..باور کن سر تا پای این جمله دروغه محضه..
لذت بخشش برام مثل احساس یه غریق در حال غرق شدن توو مرداب بود،که به اعماق مرداب فرو میرفت
زندگی نه سیبه نه انار، خلاصه اینکه زندگی میوه جات نیست،زندگی رسم خوشایندی نیست،زندگی یه غمار کثیف و فاکیه..
..تووی این غمار بی غرور، بردن من باختنمه..
جهان یه جنگله تموم عیاره،اینجا هم یه یه جنگل مجازیه فوق العاده.. توو این جنگل هر چی بالاتر باشی بیشتر فرو میری و بیشتر سقوط میکنی
هر چی راه طولانی تر باشه بیشتر روی زمین میخزی
فقط کسی که قوی باشه زنده میمونه،
هی غرور مرده ی من؟ این پاره نوشته ها قصه ی مرگ عاطفه ست
کو؟کجاست رویاهایی که به دنبالشون بودیم؟ اعماق مرداب؟
به کجا خیره شدی؟ تووی یأس مبهم چشمات میبینم که به فکر یه سفر به انتهایی
حالا که تنها افتخارت رفتنه..اجازه میدم توو فاصله ها محو بشی امّا خواهش میکنم اوون دور دستها آواره نشو

مهم نيست ...
بگو چه ميبيني ؟
آزادي هم ديگر نمي تواند تو را نجات دهد ...
اكنون ميتوانم از تو متنفر باشم
اين خود پسندی بيش از حد
ناشي از برتري شياطين درون توست ...
بهايي را كه براي آنها ميپردازي را نميتوانم باور كنم
زيرا هيچ چيز نميتواند تو را نجات دهد ...

"""غار درون.معبد فریادهای به خاکستر نشسته"""

ديــــــوار
، مرز شكست ناپذير تنهايي..ديوار، ختم خوبيها و بديها..ديوارشكن نيستم.. نيز دل شكن نيستم..
خود در انحصار ديواره هاي سنگي اسيرم ،غريبم..
من غارنشيني بيش نيستم..
بر لبانم بنگر، طعم آزادي را از ياد برده اند
دستانم را بنگر، بر هيچ ديواري تكيه نداده اند..
من صداي سكوتي ميباشم كه ديگر شنيده نميشود...
من چهره اي از انسان مكروه ميباشم كه با يك نگاه، سنگسار ميشوم
از درون تاريكم آينه اي ميسازم و در مقابلت قرار ميدهم، تا اشتباه فرزند اشتباه زمان را بنگري!
و عشق، اين اشتباه قشنگ، مرا در بن بست خاطرات دفن كرد .

دردي احساس نميكنم،امّا آسوده نيستم
چقدر دلتنگ غار تاريكم هستم
حالا هر غروب غمگين، وقت تولد تنهايي منه
اينجا جنگل انسانهاي قد خميده و پر طاقته
اينجا انسان، يه درخت پير و بي شاخ و برگه
گاهي برفي سنگين ميباره
درختي زيبا ميشه
و
درختي ميشكنه..
هي تو! تبرت رو بردار،
حالا وقت تلافي كردنه
اين درخت ريشه در مرگ رو،
هيزم شعله هاي قهر و نفرت كن
چون
ميخوام از ياد رفته باشم..

مادر عزیزم . پدر عزیزم
با بیگناهی
در دنیایی که برایم ساخته اید پنهان شده ام
میجوشم و خون میریزم
زخمهای عمیقی دارم که هرگز بهبود نمی یابند
کینه ای جاودانه ازشما بر دل دارم
بخاطر زندگی کردن در این جهنمی که همیشه میشناسید
تضمینی وجود ندارد،زندگی همین است که هست
واقعیت را ممنوع کرده اند...

غارنشين
اين پيكره ي تاريك و اندوه، هميشه از صدای آخر میترسدزيرا صدا ماندگار نيست،
هميشه بايد دوتا بود، يكي براي ماندن و يكي براي رفتن...
حرف من حرف رفتن نيست حرف ماندن است و راه...
اگر "راه" نبود مسافر در چاله ها و گودالهاي زمانه ي خود فرو ميرفت و جان ميداد
و اينك تو يك مسافري..و من بدون كاسه ي آبي براي بدرقه ي رفتنت...
اين سوي "راه" منم، خشم است و تنهايي يك غار متروك و آن سوي "راه" تو هستی و هزاران پل بی عابر..گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
همیشه غار درون، تاريكترين فرياد است و مدفن نجواهاي به خاكستر نشسته..
اينجا ابتداي راه است و ترس...
شاید تولدی دوباره لازم است..
و شايد مرگي دوباره...

هي غار نشين..!
دوستان بيچارگي تو كو؟
همه اوونا در كنار تو هستن و دارن به تو ميخندن و تو نميتووني اوونا رو ببيني چون نقاب به صورتاشون زدن!
بهتره تو هم دست به كار شي..تو هم مث دوستاي بيچارگيت توو خودت انگيزه ايجاد كن..
انگيزه ي رفتنت رو به غرورت پيوند بزن و دور شو
انگيزه ي مبهم عنكبوت رو به خودت تزريق كن و دور شو
ببين تا كجا ميتوني جلو بري؟..هر قدم كه برميداري يه نيم نگاه به پشت سرت بنداز..چي ميبيني؟
ببين كسي واسه بدرقه ي رفتنت دستي تكون ميده يا نه؟ نه..حتي سايه اي از دور پيدا نيست..
چه رفتن پر دردي! چه راه بي عابري! و غرور،چه همسفر شكسته اي!
و من چه شكست خورده ي تنهايي!
هی دوستای بیچارگی من !
هیچکدوومتون قابل بخشش نیستین


