|

راهی شدم...
مسیر حرکتم مثل پر کلاغ سیاهه ،تیکه های افتاده بر سطح راه رو دنبال میکنم
هی؟ اینجایی؟مثل همیشه سر به زیرو دل شکسته..هنوزم با گل گونت شرم اولین سلامی
واسه پیدا کردنت یه کوچه به انتها کافیه! رک بگم بهت تابلوترین قیافه ی اینجایی،
میدوونی تنها کسی که تو رو خوب میشناسه، منم.. امروز انگار یه کوچولو حالت خوشه،آخه چشمات بارونیه
حس کردی؟ روزگار چقدر عوض شده؟ تغییر زمانه اوونقدر عجیب و غریبه که حتی خورشید هزار نقش،توو شب آفتابی اعتراف میکنه!
پی بردن به دلیل چراها خیلی سخته..حقیقت داره اما باور کردنی نیست
نمیتونم بگم دوست بیچارگیه منی امّا اینو خوب میدونم بیچارگی من بدجوری تو رو بیچاره کرده
میخوام از درونم باهات حرف بزنم، بیا جلوتر تا بشنوی
بیا جلوتر، نفس بکش میخوام بازدم نفسات بخوره توو صورتم ،درها رو ببند،همینطور چشماتو..اینجا پره نامحرمه.
کاری نمیشه کرد، حتی نمیشه قصد فرار داشت، فرار کردن واسم مرگی دوبارست،
چیزی واسم باقی نمونده، مث سیلاب اومدنو منو با خاک یکسان کردن ،ولی زنده ام،اما به تظاهر..
واسه دوران بیچارگیم، فریاد تنها سلاح مقدس و از کار نیفتاده ی منه. در تیر رأس فریادم باش
میخوام فریادمو بطرفت شلیک کنم.. تنها شهامتت،رفتنه..و تنها شهامتم پنهان شدن توو تاریکی،
هنوزم توو فکر هجرت پرنده هایی..؟باز وسوسه ی رفتن داره داغونت میکنه ؟
بــــــــــــــــرو..
"راه"دستیه كه اعتمادتو ازت ميگيره
"راه" چشميه كه نميتوونه تو رو ببينه
"راه" یه حرف غم انگيز و فريبندست
"راه" گوشيه كه داره از نفرت زنگ ميزنه
"راه" چهره اي كه هيچوقت تغيير نميكنه
"راه" یه سدّه كه مانع رسيدن التماسم به تو ميشه
"راه" حسيه كه مطمئن نيست..
کسی که راه تو رو هموار کرده الان مقابلت ایستاده ،"فرزند اشتباه زمان"..
من یه ایمان سست هستم که همیشه در حال توبه کردنم ، از شدت گناه به خونریزی روح آلوده شدم
من خیلی وقته مرده م؟شاید ازهمون بدو تولدم در حال مرگ بودم، کلید مرگ من توو یه محل تاریکه،یه محل تاریک که همه چیزش به معنای پایانه.
اون محل تاریک ، غار منه..قبر منه .توو غار پنهان میشمو قضاوت میکنم،پس مجرمم.
من مجرمم،مث یه پنجره که از خارج تمیزه اما در داخل کثیف..وادارم نکن به عقب نگاه کنم
میدوونم پشت سرم پلهای شکسته ی زیادی وجود داره
راحتت کنــــم ؛ تا بحال احساس رد شدن از هیچ پلی رو نداشتم
هی غرور پاره پوره ی من؟!
تا بحال شده مسبب شکستت رو ببخشی؟
آدمکا میگن لذتی که توو بخششه تو انتقام نیست..باور کن سر تا پای این جمله دروغه محضه..
لذت بخشش برام مثل احساس یه غریق در حال غرق شدن توو مرداب بود،که به اعماق مرداب فرو میرفت
زندگی نه سیبه نه انار، خلاصه اینکه زندگی میوه جات نیست،زندگی رسم خوشایندی نیست،زندگی یه غمار کثیف و فاکیه..
..تووی این غمار بی غرور، بردن من باختنمه..
جهان یه جنگله تموم عیاره،اینجا هم یه یه جنگل مجازیه فوق العاده.. توو این جنگل هر چی بالاتر باشی بیشتر فرو میری و بیشتر سقوط میکنی
هر چی راه طولانی تر باشه بیشتر روی زمین میخزی
فقط کسی که قوی باشه زنده میمونه،
هی غرور مرده ی من؟ این پاره نوشته ها قصه ی مرگ عاطفه ست
کو؟کجاست رویاهایی که به دنبالشون بودیم؟ اعماق مرداب؟
به کجا خیره شدی؟ تووی یأس مبهم چشمات میبینم که به فکر یه سفر به انتهایی
حالا که تنها افتخارت رفتنه..اجازه میدم توو فاصله ها محو بشی امّا خواهش میکنم اوون دور دستها آواره نشو |